....عکس.دست نوشته و
الان باید من شمع ها رو فوت کنم یا وبلاگ؟ وبلاگ جونم زدو باش فوت کن فوت کن دیگه اخی قربونت بشم دوستا داره خجالت میکشه خجالت نکش فوت کن باشه باشه وبلاگ جونم بهم گفت عوض من تو فوت کن خودم فوت میکنم دلتنگ خبربه دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این ؟که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد؟ به دیگران برسد چه می کنی ؟اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به انکه دوستترش داشته ،به آن برسد رهاکنی بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی ،بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ...... نه ،نفرین نمی کنم....نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خداکند که فقط این عشق از سرم برود خداکند فقط زود آن زمان برسد ( نجمه زارع) خدايا ... زود نبود ...؟؟؟ به همين زودي زود از پيشمون رفت !؟ خدايا او كه هنوز پير نشوده بود ؟؟؟ خدايا او كه هنوز ... پس چرا ،پس چرا ،پس چرا ... من كه هنوز از ش سير نشده بودم ؟؟؟ خدايا كفر نمي گويم ... خدايا خودت بزرگي ، خدايا خودت بخشنده اي ، خدايا خودت ... ولي نميدونم خدايا هرچيزي را كه ميدي ... حكمتي ست هرچيزي را كه نميدي ،حكمتي ست وهر چيزي را كه ميگيري از ما ، حكمتي ست پس نميدونم خدايا چي بگم ... حتما حكتي درش هست ... نميدونم چي بهت بگم فقط اين رو مي گم خدايا دوست دارم ولي، سر نوشت من ... ولي اين رو ميدونم ،من براي تنهايي ساخته شدم بدون ا ون كه رفت، و اونكه هست ، ولي پيشم نيست زندگي بي معني ست ... خدايا چرا اينجوري شد با اين همه نا اميدي و شكست بازم نا اميدم كردي ... دلشادم از هر آنچه تو دلشادی غمگینم از هر آنچه تو غمگینی هر چند فراق تو دیوانه می کند مرا شادم که در خواب مرا بهانه می گیری می دانم از الفبای عشق دوری هنوز در سایه غرور مردانگی ات زنده ای شاید گریختی روزی از این هجوم شاید بگویم برای همیشه دیر کرده ای طوفان خشم تو را آرامشی نخواهد بود تا لحظه ای که حقیقت اسیر تقدیر است باید بخواهی و با من یکی شوی ورنه تا ابد عشق بسته به زنجیر است یک شب ستاره های آسمان برای تو هر شب خیال تو در خواب برای من یک روز گرمی خورشید از آن تو هر روز غم تنهایی برای من آری خودم خواستم بمانم در این انتظار تلخ شاید وصال تو مرا رها کند از این عذاب شاید تولدی دوباره باشد برای ما شاید که آزاد شویم هر دو از این سراب ترانههاي پاييزي درفصل ترانههاي پاييزي اي واي زنالههاي پاييزي درخش خشي از زوال بايد خواند از زردي آيههاي پاييزي اي واي چه زود ميرسد برما غمنامهي نامه هاي پاييزي افسوس كه قسمت دلم اين بود ماندن به خرابه هاي پاييزي دادم به هدر جواني خود را تنها پي سايه هاي پاييزي شعراست ،برايم آخرين اميد رفتن زكرانه هاي پاييزي تنها غزل است و گرمي احساس اميد جوانههاي پاييزي يك روز ميآيي ، اي بهار، اي صبح از پشت شبانه هاي پاييزي دگر به آينهها اعتماد ندارم كه چين نشسته به رخ ، روي شاد ندارم زقاب عكس جواني خويش بيزارم كزآن زمانه به جز غصه ياد ندارم شكست تكيهگهم را چو تازيانه تقدير نهال بودم و ديدم پناه باد ندارم گرفت دست اجل چون به كودكي پدرم را زعشق و مهر پدر ، هيچ ياد ندارم پي هوا و هوس آنچه را خدا زكرم درون كاسه بختم نهاد ندارم
حضورت در سرنوشتم تلخ ترین ثانیه ها را برایم رقم زد آمدی و انگار نیامدی به من نزدیک شدی دروغین و مرا از خودم و از رؤیایم دور ساختی گمان کردم حضورت آرامشیست ابدی ولی طوفانی بود ویرانگر در نگاهت برای ثانیه ای به عشق لبخند زدم اما تعبیر تو از عشق چیز دیگری بود تو در عشق همان که من دیدم ندیدی و راهمان یکی نشد مقصدمان یکی نشد و فاصله ها جاودانه شدند میانمان تو در من رشد کردی و بالیدی ومن هر روز در انتظار لحظه دیدار عشق متولد شد اما تو ندیدی ثانیه ها حضور مرا فریاد زدند اما تو نشنیدی ومن شکستم در برابر دیوار غرورت من باریدم شبها و روزها را و تنهایی ام مرا ربود و تو هنوز در اندیشه کودکانه ات بودی بزرگ شو به خاطر من برگرد به خاطر بی کسی ام و تنهایی ام را برای همیشه به خاک بسپار چشمهای بیقرار من به روشنی چشمهایت سخت محتاج است باور کن که من منتظرم باور کن که من تنهایم برگرد تا مهربانی را جاودانه کنیم و خورشیدی شویم برای شبهای بی کسیمان فردا از آن ماست طلوع کن همین فردا ای خورشید زندگی من... و اما عشق ... احساس لطيفي شود از عشق مهيا مانند تولد بود آن لحظهي زيبا از عاطفه لبريز چو گردد دل انسان از عشق شود پر، وجود او سراپا زد بذر محبت به دلي تا كه جوانه آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شكوفا آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران ايجاد شود در اثر عشق به دلها هرچند اسيري كشد از عشق ، دل عاشق هرگز نكند خواهش آزادي از اين بند مصفا اي بس عمل سخت كه آسان شود از عشق بسيار غريبه كه زعشقند آشنا عاشق نبود آنكه چومعشوق كند امر يا ((چون و چرا)) آرد ، يا ((شايد و اما)) با عشق به پروانه شدن ميرسد انسان بيرون پرد از پيله،رود ((بالا)) ، (بالا) يك روز پرنده شوي از عشق به پرواز يك روز چو آهوي خرامان سوي صحرا روزي دهدت خنده و روزي كندت زار گاهي عقلايي ، گهي ديوانه و شيدا دل زنده بود آنكه در او عشق حقيقيست با عشق بزرگي و دلت هست چو دريا سرمنشاء هرخير كه در عالم هستيست عشق است ، ازآن خلق شدند آدم و حوا ميكوش شوي لايق عاشق شدن اي دوست زين فيض رها ميشوي از غصهي دنيا فاصله دستهای من تو را می خوانند و تو خاموش و سرد در آن دور دست در جستجوی چیز دیگری نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی به نگاهت پیوند خورد و دل کوچک من جز خشم در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست حس می کنم فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست و انگار پرواز هیچ قاصدکی مرا به یاد تو نخواهد آورد و من حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم نگاه پر از خشمت کلام بی مهرو عاطفه ات واژه های غریب و ناآشنایت به من فهماند که عشق جز فریب چیزی نیست اما من دیوانه غرق در احساسات پاک کودکانه ام و تا ابد عاشق تو خواهم ماند حتی اگر تو خواب و خیالی بیش نباشی. ![]()
فوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت![]()
شمع به این پررویی ندیده بودم خاموش نمیشه ها (عکسی پیدا نکردم که یه شمع خاموش تو کیک باشه شرمنده)
حالا بیخیال بلاخره تولد وبلاگم مبارک باشه![]()
انگار باران مي بارد........
آسمان را نقاشي مي کند ...
لبخندت خورشيد
گيسوانت چهارچوب پنجره ...
ميزي از انتظار
چند صندلي از تنهايي هاي پشت پنجره
باراني از اشکهاي دوري
و چند شاخه خاطره روي گلداني از ابر...
هوا هميشه باراني است
از وقتي تو رفتي
خورشيد هم به خاطره ها پيوسته ...
ميز و صندلي ثابت است
انتظار و تنهايي ...
تکرار ساده اي از زندگي
بدون تو
با خاطرات
بي خورشيد ...
باز هوا ابري شد
انگار باران مي بارد ...
باران
هر وقت که دلم برايت تنگ مي شود
مي روم جايي دور .... پشت ابرها .... مي گريم ....
پس هر وقت باران آمد بدان که دلم برايت تنگ
| Design By : Night Melody |


